ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

91

قصص الانبياء ( فارسى )

بفروشيم كه ازين سير شديم . مالك گفت با من هفده درم است سيم مصرى - و سيم مصرى دو درم بدرمى « 1 » سيم كنعان بود - . قال اللّه تعالى : وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ ، وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ . « 2 » گفت يوسف را بفروختند ببهاى ردىّ بدرمهاى شمرده ، و وى را زاهد بودند . و اين سخن از سه روى بيرون نيست : ظاهر « 3 » تفسير بر آنست كه برادرانش ناخواهان بودند . ديگر معنى آن بود كه خريداران « 4 » درو زاهد بودند كه ميترسيدند كه بگريزد . سه ديگر آن خريداران كه بمصر بودند كه مىخريدند در وى زاهد بودند و انديشهء بد [ a 24 ] نكردند و خداى تعالى درين پاكى يوسف خواست . و در فروختن او سخنانست كه چه سبب بود كه او ببندگى افتاد . چنين گويند كه روزى يوسف بندهء را بانگ بر زد و خالتش آن بنده را خوارى كرد . و يعقوب نيز از بهر دوستى يوسف را چيزى نگفت . حق تعالى گفت بعزّة من كه مر يوسف را ببندگى فكنم تا خلق بدانند كه بندگان را خوارى نشايد كرد . و بعضى گفته‌اند سبب آن بود كه روزى يوسف آئينهء برگرفت و در روى خود بنگريد ، خوشش آمد چنان كه مانندهء خود كسى را نديده بود . چنان كه پيرى گفت بنشابور « 5 » كه هرگاه كه يوسف چيزى خوردى لون آن چيز در حلق او پديد بودى . با خويشتن گفت اگر من بنده بودمى هرچه در جهان چيزست به قيمت من نرسيدى . بدين گفتارش عتاب آمد از حق تعالى كه گفت يا يوسف بدان صورت كه ديدى چرا شكر نكردى مر مصوّر را و خداى خويش را ياد نكردى كه خود را قيمت مىنهى . بعزّت و جلال من كه ببندگى افكنم ترا و

--> ( 1 ) - بيك درم ( 2 ) - يوسف 20 ( 3 ) - ظاهرا آن ( 4 ) - آنست كه آن خريداران ( 5 ) - پير نيشابور حكايت كرد . ( بيا )